مسلخ ذهن
یک ذهن مضحک
کاش غم و غصه هم قیمت داشت
از کتاب صبح آفتابی تان به خیر گرگ برفی (شمس لنگرودی) به نظر میرسد زندگی در حال محو شدن است! و هر روز پراکنده تر میشود از درون گم گشته ام و سرگردان دیگر هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست میل به زیستن را از دست داده ام ندارم چیزی از برای بخشیدن، نماند چیزی برای من باشد که مرگ بگشاید این بند را از دست و پای من، نیست چیزی آنسان که بود انگار چیزی گم کرده ام در درون گم شدن در مرگ،این نمیتواند حقیقت باشد، دیگر توان تحمل این جهنم را ندارم پوچی تمام وجودم را دارد فرا میگیرد تا سر حد فنا طلوع این تاریگی پگاه را نیز دربر میگیرد، من خودم بودم،اما حالا او هم به فنا رفته! کسی جز خودم نمیتواند نجاتم دهد، ولی دیگر خیلی دیر حالا نمی توانم بیاندیشم، بر این بیاندیشم که چرا حتی به نظر میرسد که هرگز دیروزی وجود نداشته؛ مرگ به گرمی از من استقباد میکند، حالا فقط میتوانم بــــدرود... بــــدرود... بــــدرود..
ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر میشوند.... (علی صالحی)
در نخستین مرحله رشدم همه چیز را سیاه و سفید می دیدم. سپس سرخ و زرد پدیدار شدند، و به سویم آمدند. تا به من نشان دهند که خیلی بیش از این است؛ و به من ندا می دهند تا به این احتمالات بی کران نگاهی بیندازم. هرآنفدر در پایین، همانقدر در بالا و ماو را ، تصور میکنم که به آن سوی مرزهای خرد کشیده می شوم می کوشم تا حجاب را کنار زنم و کنار رفتنش را بنگرم. این هنگامه ای که مرا به گذر از مرز برمی انگیزد را حس می کنم. دستانم را می گشایم تا هر پیشامد و هر پدیده ای را در آغوش گیرم. . غریزۀ خود را با اشتیاق می پذیرم تا نظم را دریابم، تا اندازه ای وصالت را حس کنم. تا وحی را لمس کنم، قدرت را درک کنم و زیبایی را شهادت دهم. تا در سرچشمه ای خود را غسل دهم تا بر مارپیچ الوهیت مان بچرخم و همچنان انسان باشم و با پاهایم بر فراز زمین خویش را در میان اصوات گم کنم. . وسعت میابم و دستانم را دراز میکنم میکوشم تا به سیر بختانه یا هرآنچه که مرا سردرگم خواهد کرد دست یابم و از خواستم پیروی کنم و خود را به باد بسپارم فقط ممکن است به جایی روم که هرگز کسی نبوده است مارپیچ را تا پایان خواهم پیمود و ممکن است درست به جایی روم که هرگز کسی نبوده است . بیرون مارپیچ ، ادامه می دهم.. و ادامه میدهم... ما همه یکی هستیم، چون همدیگر را تکرار میکنیم، در کنار نردبانی که تا ستاره ها بالا می رود، از انبوه آرزومندان خبری نیست؛ دشواری کار از شمار مشتاقان کاسته است. در چنین روزی (۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی-18th.may-1048) حکیم عمر خیام نیشابوری ریاضیدان، فیلسوف و شاعر ایرانی زاده شد. " یکچند- به کودکی- به استاد شدیم؛ یکچند ز استادی ِ خود شاد شدیم؛ پایان سخن شنو که ما را چه رسید: -چون آب، بر آمدیم و چون باد شدیم! " "از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود" تندیس خیام در بخارست(پایتخت رومانی)
" من هیچ ندانم که : «مرا- آنکه سرشت- از اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت». جامی و بتی و بر بطی بر لب کشت، این هر سه مرا نقد و، ترا نسیه بهشت! " اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست؛ اینجا چــــــراغـــــی روشن نیســــت!... کاش پرده می دانست تا پنجره باز است، فرصت رقصیدن دارد.... میسوزم، آرام و بی صدا مثل یک نخ سیگار در دستانت... سرخی ام را میبینی؟ آنگاه که از جانم کام میگیری، گــُر میگیرد این آتش اما شعله ای در من نست! کامی دیگر بگیر، تا جانی دوباره بگیرم... ... هم چنان میسوزم، دود میشوم میرقصم ، خاکسترمیشوم می خشکم...؛ و ملالی نیست، از این دلشادم که هر لحظه به لب هایت نزدیکتر میشوم... اما افسوس که سرانجام مثل ته سیــگار زیر پاهایت لـه خواهم شد... دوم ِاسفندِ ١٣٨٩ برف که می بارد، گنجشک ها زیر گوش هم آواز می خوانند: ما دانه دانه سنگ می خوریم!... «افسوس ، که می خواستیم زمین را آماده ی مهربانی کنیم، خود نتوانستیم مهربان بشویم؛ ولی شما، وقتی که زمانه فروزانه شد، وقتی که آدمی یاور آدمی شد، با گذشت از ما یاد کنید...» -برتولت برشت- « برای من فقط کافی است مطمئن باشم که تــو و مــن در این لحظه وجود داریم، هــمـین»! گارسیا مارکز - صدسال تنهایی حرف ها تغییر می کنند... صدا می ماند، صدایی که کار اصلی اش را انجام می دهد؛ که بدرود می گوید، که تکرار می کند، که پافشاری میکند: من اینجایم، پس تو هم آنجایی؛ زنده مانند من. چرا چیز دیگری اختراع کنیم؟ برای ردوبدل کردن همین کافی ست... برای درک درد نیازی نیست که نقاش باشم سایه ات را روی هر دیواری که پهن کنی پُرتره ای ست که آفتاب سیاهش کرده است.... پُرتره -لا اله الا لاو- علی عبدالرضایی هنوز این نیمکت ها که نیمه کاره ولم کردند یکی در میان توی بکِت نشسته اند... من معتقدم هرچه دربارهی انسان گفتند فلسفه و شر است! و آنچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی... اینها چیزی نیست که بتوان فدا کرد، حتی در راه خدا...
شریعتی
مجّانی است
همه میخورند.
کاش روی دهانمان
کنتوری نصب میشد
و جریمة غصهها را
به حساب آنان میریختیم.
غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ میشوند
به مدرسه میروند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ میشود
هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد.
![]()
شده،
باید تلاشی برای بازگشت به این زندگی کنم،
بگویم بــــدرود...
![]()
![]()


![]()
اما نـمیدانیم شروع این تکرارکجاست؟
پس هرگز نخواهیم فهمید که تکرار میکنیم یا
تکرار میشویم....
![]()
کریستین بوبن
![]()
به دنبال چه هستی...
سقوط من...؟
حقارت من...؟
انفجار بغض هایم...؟
آتش قهرت...؟
......معجزه ای نیست...
خیالت راحت...
مزرعه خشکید و باغ گل به یک نفس پژمرد
![]()

![]()
همین انتظار رسیدن شـــــــب برایم کافیست...
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



